در عالمي كه ضد ، ضد خود جويد از هر آنچه بگريزي بازيابي
دوعالم ( ناسوت و لاهوت ) را دو معشوق دان كه هر يك طالب اند عمر صرف او كني
و تو با هرکدام سر كني از دیگری غافل ماني
اين جهـان و ، آن جهـان ، چون دلبران
عهــد با اين ، بستـه ايم و ، دل بر آن
اين دو ضد هم ولي ، درعقد ماست
هر يكي را حجله اي ، ازهـم جداست
درجـــهان جـــوياي آسـايش نبـــاش
چون نخواهي يافت ، جز افسوس و كاش
تو كــجا ، در خـاكهـــا ، آســوده اي
كي مـداوم ، دَر طَـرب هـا ، بــوده اي
از خوشي ، تا ناخـوشي يك گام نيست
شادي ی ، آلــوده بر غـم ، كـام نيست
عــالـــم نـاســـوت را ، دامــي بـدان
گـر بــدان دلبستـه اي ، خامـي ، بــدان
هـرچـه خـواهـي ، ضــد آن ، جـويـد تـرا
بهتــريــن ات ، تَــرك ميگـــويـد ، تُــرا
آنكــه بــودي ، از حضـورش ، در فـــرار
ميــدهــد ، در مـعــرض ، ديــدَت قـــرار
آن نگــاري هـم ، كـه بـا تـو ، جفـت شد
مـاورايِ ، آنچــه خـود ، ميگفـت ، شــد
چـرخ گــردون ، خـود عجب ، بازيگـريست
روز بـا تـو ، شـب به نقـشِِ ، ديگريست
كيست گـويد، ايـن قمـار ، از جَهل نيست
بـا چـنين لــيلاج ، بازي ، سَـهل نيسـت
از بــراي ، آن جهــان ، ميكُـن تــلاش
فــارغ از ، آه و غــم و افســوس بـاش
برچسب:
نویسنده: نگار اکبری